تبلیغات
مشاعره - پ

پسران وزیر ناقص عقل

به گدایی به روستا رفتند

 

 

پسر نوح با بدان بنشست

خاندان نبوتش گم شد

 

 

پی گنج بردنند بسیار رنج

کنون خاک ریزند بر سر چو گنج

 

 

پروانه ز من ، شمع ز من ، گل زمن آموخت

افروختن و سوختن و جامه دریدن

 

 

پدید آمد آن سبزه و جوی و باغ 

جهان در جهان روشنی چون چراغ

 

 

پیش صاحب نظران ملک سلیمان باد است

 بلکه آن اس سلیمان که ز ملک آزاد است

 

 

پرهیزگار باش که دادار آسمان

 فردوس ، جای مردم پرهیزگار کرد

 

 

پی عزت نفس خواری مکش

 ز حرص و طمع خاکساری مکش

 

 

پر طراوت شد چمن ها ، پر بدایع بوستان ها

 زین سفر آورد ، بادهای نو بهاری ارمغان ها

 

 

پروردمت به ناز ، که نشینمت به پای

ای گل! چرا به خاک سیه می نشانیم