تبلیغات
مشاعره - ت

تأمل در آییتأمل در آیینهٔ دل کنی

صفائی بتدریج حاصل کنی

 

 

تن آزاد و آباد گیتی بروی

بر آسوده از داور و گفتگوی

 

 

تو را با من ار زشت رویم چه کار؟

نه آخر منم زشت و زیبا نگار

 

 

تو دانایی آخر که قادر نیم

توانای مطلق تویی، من کیم؟

 

 

تو دانی ضمیر زبان بستگان

تو مرهم نهی بر دل خستگان

 

 

تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار

که در پیش باران نپاید غبار

 

 

تو را یاوری کرد فرخ سروش

وگر نه زه آورده بودم به گوش

 

 

توانم من، ای نامور شهریار

که اسبی برون آرم از صد هزار

 

 

تنت زورمندست و لشکر گران

ولیکن در اقلیم دشمن مران

 

 

تو را من خردمند پنداشتم

بر اسرار ملکت امین داشتم