تبلیغات
مشاعره
جمعه 1391/10/8

مشاعره ی آنلاین

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :مشاعره ،

غریبی گرت ماست پیش آورد 
دو پیمانه آب است یک چمچه دوغ







جواب بالاترین بیت را دهید!


چهارشنبه 1393/04/11

این شب امتحان من چرا سحر نمی شود؟

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،


شعر طنز این شب امتحان من چرا سحر نمی شود

شعر طنز این شب امتحان من چرا سحر نمی شود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده

گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود

خر به افراط زدم ، گیج شدم قاط زدم

قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان

دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه

به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست

خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او

چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو

این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم

خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود


برچسب ها: طنز ، شعر طنز ، امتحان ، شب امتحان ، این شب امتحان من چرا سحر نمی شود ، شعر طنز این شب امتحان من چرا سحر نمی شود شعر طنز این شب امتحان من چرا سحر نمی شود این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟ بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟ مولوی او که سر زده ،

چهارشنبه 1393/04/11

عید نوروز

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،


شعر طنز عید نوروز

عید نوروز

عجب رسمیه رسم زمونه

خونه مون عیدا پر مهمونه

می رن مهمونا از اونا فقط

آشغالِ میوه به جا می مونه !

کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟

کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !

جعبه خالی ِ شیرینی هنوز

گوشه ی طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپزخونه

شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

می رن مهمونا از اونا فقط

جعبه ی خالی به جا می مونه !

از بس خونه رو به هم می ریزن

آدم مثل خر تو گِل می مونه

یکی نیست بگه خداوکیلی

جای پوست پسته توی قندونه ؟!

قند نصفه ی عموجون هنوز

خیس و لهیده ته فنجونه

حالا خداییش قندش مهم نیست

کنار اون قند نصف دندونه !

می رن مهمونا از اونا فقط

نصفه ی دندون به جا می مونه !

پسته ی خندون ، بادوم شیرین

فندق در باز ، مال مهمونه

« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :

که از این آجیل، به غیر از تخمه،

واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟


برچسب ها: عید نوروز ، عید ، شعر ، شعر طنز ، طنز ، شعر طنز عید نوروز شعر طنز عید نوروز شعر طنز عید نوروز عجب رسمیه رسم زمونه خونه مون عیدا پر مهمونه می رن مهمونا از اونا فقط آشغالِ میوه به جا می مونه ! کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟ کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه ! جعبه خالی ِ شیرینی هنوز گوشه ی طاقچه پیش گلدونه عطرش پیچیده تا آشپزخونه شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه می رن مهمونا از اونا فقط جعبه ی خالی به جا می مونه ! از بس خونه رو به هم می ریزن آدم مثل خر تو گِل می مونه یکی نیست بگه خداوکیلی جای پوست پسته توی قندونه ؟! قند نصفه ی عموجون هنوز خیس و لهیده ته فنجونه حالا خداییش قندش مهم نیست کنار اون قند نصف دندونه ! می رن مهمونا از اونا فقط نصفه ی دندون به جا می مونه ! پسته ی خندون ، بادوم شیرین فندق در باز ،

چهارشنبه 1393/04/11

زن ذلیل

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

گشته اسباب غرور و دلخوشی

یک زن لاغر سیاه و کشمشی

با قدی چون نردبانی بر چنار

کی توانم راه رفتن در کنار

دستها چون بیل و ناخن دسته بیل

در تنم خنجر کند چون سیخ و میل

موی سر کم پشت و صورت پر ز مو

ماه پر لک گشته این سیمینه رو

چون ببینی خنده هایش پر کشی

یک به یک دندان زرد و سیم کشی

با دماغی تیز و باریک و بلند

چهره اش کرده فریبا و لوند

چشم و ابرو در هم و مخموره حال

ریز چون بادام خشک و زرد کال

کی زبان آید به کامش در سکوت

میزند مغزم دگر زنگی و سوت

مادری دارد چو رستم پهلوان

نعره اش لرزد تن شیر ژیان

هفته ای ده شب بیاید خواهرش

پر کند از مرغ و ماهی هیکلش

گشته ام پیر و زمین گیر و علیل

هست تیره روزگار زن زلیل


برچسب ها: شعر طنز ، زن زلیل ، شعر ، گشته اسباب غرور و دلخوشی یک زن لاغر سیاه و کشمشی با قدی چون نردبانی بر چنار کی توانم راه رفتن در کنار دستها چون بیل و ناخن دسته بیل در تنم خنجر کند چون سیخ و میل موی سر کم پشت و صورت پر ز مو ماه پر لک گشته این سیمینه رو چون ببینی خنده هایش پر کشی یک به یک دندان زرد و سیم کشی با دماغی تیز و باریک و بلند چهره اش کرده فریبا و لوند چشم و ابرو در هم و مخموره حال ریز چون بادام خشک و زرد کال کی زبان آید به کامش در سکوت میزند مغزم دگر زنگی و سوت مادری دارد چو رستم پهلوان نعره اش لرزد تن شیر ژیان هفته ای ده شب بیاید خواهرش پر کند از مرغ و ماهی هیکلش گشته ام پیر و زمین گیر و علیل هست تیره روزگار زن زلیل ،

چهارشنبه 1393/04/11

شعر طنز استاد احمد

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

 مهدی استاد احمد

 


نه تنها پیرهن از چین بیاریم

که اقلامی خفن از چین بیاریم

 

برای رفع مشکل از جوانان

در این فکریم زن از چین بیاریم!

 

کفن پوشان راه محو فقریم

ولی باید کفن از چین بیاریم

 

دکانها مملو از پوشاک چینی است

از این پس رختکن از چین بیاریم

 

اگر آن چیز نیکو را لولو بُرد

نکن شیون لَبَن از چین بیاریم

 

چراغ مه شکن وقتی نداریم

چراغ مه شکن از چین بیاریم!

 

هزار و صد تومن لازم اگر شد

هزار و صد تومن از چین بیاریم!

 

ولی، شاید، اگر، داریم، اما

یقینا، واقعا از چین بیاریم

 

گلاب قمصر کاشان گران است

بیا مُشک خُتن از چین بیاریم

 

به هر صورت به سود ماست کلا

اگر حتی لجن از چین بیاریم

 

به جای رستم دستان و سهراب

اساطیر کهن از چین بیاریم

 

برای شاعران الفاظ کمیاب

جُعَل، حِربا، زغن از چین بیاریم

 

پر طاووس در دنیا گران است

دماغ کرگدن از چین بیاریم

 

اگر با زلزله تهران فرو ریخت

دوباره یک پکن از چین بیاریم

 

دهنها خسته شد از نطقهامان

یدک باید، دهن از چین بیاریم

 

ترقه، فشفشه، باروت، موشک

خطرناکه حسن! از چین بیاریم

 

خلاصه جنس کشور گشته چینی

فقط مانده وطن از چین بیاریم

 

بیا تا دست یکدیگر بگیریم

و سر تا پا بدن از چین بیاریم

 

به هر صورت سیاست اینچنین است

به ما هر چی بگن از چین بیاریم


برچسب ها: شاعر: مهدی استاد احمد نه تنها پیرهن از چین بیاریم که اقلامی خفن از چین بیاریم برای رفع مشکل از جوانان در این فکریم زن از چین بیاریم! کفن پوشان راه محو فقریم ولی باید کفن از چین بیاریم دکانها مملو از پوشاک چینی است از این پس رختکن از چین بیاریم اگر آن چیز نیکو را لولو بُرد نکن شیون لَبَن از چین بیاریم چراغ مه شکن وقتی نداریم چراغ مه شکن از چین بیاریم! هزار و صد تومن لازم اگر شد هزار و صد تومن از چین بیاریم! ولی ، شاید ، اگر ، داریم ، اما یقینا ، واقعا از چین بیاریم گلاب قمصر کاشان گران است بیا مُشک خُتن از چین بیاریم به هر صورت به سود ماست کلا اگر حتی لجن از چین بیاریم به جای رستم دستان و سهراب اساطیر کهن از چین بیاریم برای شاعران الفاظ کمیاب جُعَل ، حِربا ،

چهارشنبه 1393/04/11

مشاجره طنز آمیز فیض و شکیبا

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،


ناصر فیض:

از کاج بلند و دارکوبی می گفت

از سایه سرو در غروبی می گفت

در بیتی اگر به من توجه می کرد

شهرام رباعیات خوبی میگفت

 

گفتند که شعر اجتماعی بنویس

در باره تشریک مساعی بنویس

دیدند که اوضاع ادب آشفته است

گفتند تو هم بیا رباعی بنویس

 

از آخر آن ردیف را کم می کرد

بازور سه قافیه فراهم می کرد

آن رو زکه ما قصیده می فرمودیم

شهرام رباعیات سر هم می کرد

 

او گرگ نبود بنده گرگش کردم

در جامعه شاعری سترگش کردم

بایدنرسدبه پای من اشعارش

شهرام که من خودم بزرگش کردم

 

گفتیم که شعر سازیش را بکند

بنشیندو تک نوازیش را بکند

سنگی هم اگر به شیشه ما زد زد

بگذار که بچه بازیش را بکند

 

شهرام شکیبا:

استاد مساز خانه بر آجر کج

بیهوده مینداز مرا بر سر لج

نگذار یک زمان خدا نا کره

بینی که تو عارف شده ای من ایرج*

 

 نگذار زکار پرده ای بردارم

نگذاز که مضمون نوینی آرم

بگذار که رازها نهانی ماند

بگذار که چند نقطه ای بگزارم

 

استاد مخواه تا ستمگر بشوم

زندان بروم مو بزنم گر بشوم

مارا زسر بریده می ترسانی

تیرت بزنم سعید عسگر بشوم**

 

هر چند زاشعار دگر بهتر بود

شعری گفتی که شعر لایشعر بود

آن کس که شما بزرگش کردی استاد

شهرام نبود یک نفر دیگر بود

 

هر چند که این هفته کمی اوف شدید

با چند صفت به شعر موصوف شدید

از برکت این شعر که مافرمودیم

تا هفته بعد خوب معروف شدید

 

آقای شکیبا هم در حین قرائت اشعار گفتند البته ما دستبوس آقای فیض هستیم آ

آقای فیض هم گفتند :چیزیهایی رو بگو که اینا نمیدونند!

(والبته آقای شکیبا شخصیتی بسیار متواضع دارند)

این هم یه رباعی دیگر از آقای فیض که در آن محفل خواندند

طبعم زازل لطف خداوندی بود

این لطف مرا مایه خرسندی بود

من سوزن هجو را که نخ می کردم

شاگر کلاس من سمرقندی بود***

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~

*اشاره به مثنوی" عارف نامه " که ایرج میرزا درهجو عارف قزوینی سروده  است

**اشاره به ترور سعید عسگر سعید حجاریان را

***استاد در بیت آخر به زیبایی به اسم سوزنی سمرقندی اشاره دارند


چهارشنبه 1393/04/11

مسمط1

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار کهن ،

ملک‌الشعرای بهار
سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟
یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟
یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟
هیچم ار نیست، تمنای توام باری هست
« مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست
یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست »
لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس
به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس
پایبند تو ندارد سر دمسازی کس
موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس
« به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس
که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست »
بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست
به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست
فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست
ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست!
« گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست
در و دیوار گواهی بدهد کاری هست »
دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید
پیرو مسلک تو راه سلامت پوید
دولت نام توحاشا که تمامت جوید
کآب گفتار تو دامان قیامت شوید
« هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید
تا ندیده است تو را، بر منش انکاری هست »
روز نبود که به وصف تو سخن سر نکنم
شب نباشد که ثنای تو مکرر نکنم
منکر فضل تو را نهی ز منکر نکنم
نزد اعمی صفت مهر منور نکنم
« صبر بر جور رقیبت چه کنم گر نکنم؟
همه دانند که در صحبت گل خاری هست »
هرکه را عشق نباشد، نتوان زنده شمرد
وآن که جانش ز محبت اثری یافت، نمرد
تربت پارس، چو جان جسم تو در سینه فشرد
لیک در خاک وطن آتش عشقت نفسرد
« باد، خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد
آب هر طیب که در طبلهٔ عطاری هست »
سعدیا! نیست به کاشانهٔ دل غیر تو کس
تا نفس هست، به یاد تو برآریم نفس
ما بجز حشمت و جاه تو نداریم هوس
ای دم گرم تو آتش زده در ناکس و کس!
« نه من خام طمع عشق تو می‌ورزم و بس
که چو من سوخته در خیل تو بسیاری هست »
کام جان پر شکر از شعر چو قند تو بود
بیت معمور ادب طبع بلند تو بود
زنده جان بشر از حکمت و پند تو بود
سعدیا! گردن جانها به کمند تو بود
« من چه در پای تو ریزم که پسند تو بود؟
سر و جان را نتوان گفت که مقداری هست »
راستی دفتر سعدی به گلستان ماند
طیباتش به گل و لاله و ریحان ماند
اوست پیغمبر و آن نامه به فرقان ماند
وآن که او را کند انکار، به شیطان ماند
« عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند
داستانی است که بر هر سر بازاری هست »
 


برچسب ها: مسمط ، ملک الشعرای بهار ، شعر ، مشاعره ، اشعار ، ملک‌الشعرای بهار سعدیا! چون تو کجا نادره گفتاری هست؟ یا چو شیرین سخنت نخل شکرباری هست؟ یا چو بستان و گلستان تو گلزاری هست؟ هیچم ار نیست ، تمنای توام باری هست « مشنو ای دوست! که غیر از تو مرا یاری هست یا شب و روز بجز فکر توام کاری هست » لطف گفتار تو شد دام ره مرغ هوس به هوس بال زد و گشت گرفتار قفس پایبند تو ندارد سر دمسازی کس موسی اینجا بنهد رخت به امید قبس « به کمند سر زلفت نه من افتادم و بس که به هر حلقهٔ زلف تو گرفتاری هست » بی‌گلستان تو در دست بجز خاری نیست به ز گفتار تو بی‌شائبه گفتاری نیست فارغ از جلوهٔ حسنت در و دیواری نیست ای که در دار ادب غیر تو دیاری نیست! « گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست در و دیوار گواهی بدهد کاری هست » دل ز باغ سخنت ورد کرامت بوید پیرو مسلک تو راه سلامت پوید دولت نام توحاشا که تمامت جوید کآب گفتار تو دامان قیامت شوید « هرکه عیبم کند از عشق و ملامت گوید تا ندیده است تو را ،

چهارشنبه 1393/04/11

از سبز به سبز

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار نو ،

سهراب سپهری
من در این تاریکی
فکر یک بره روشن هستم
که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد.
من در این تاریکی
امتداد تر بازوهایم را
زیر بارانی می‌بینم
که دعاهای نخستین بشر را تر کرد.
من در این تاریکی
درگشودم به چمن‌های قدیم،
به طلایی‌هایی، که به دیوار اساطیر تماشا کردیم.
من در این تاریکی
ریشه‌ها را دیدم
و برای بته نورس مرگ، آب را معنی کردم. 
 


برچسب ها: از سبز به سبز ، شعر نو ، سهراب سپهری ، شعر ، شعر سپید ، سهراب سپهری من در این تاریکی فکر یک بره روشن هستم که بیاید علف خستگی‌ام را بچرد. من در این تاریکی امتداد تر بازوهایم را زیر بارانی می‌بینم که دعاهای نخستین بشر را تر کرد. من در این تاریکی درگشودم به چمن‌های قدیم ، به طلایی‌هایی ،

چهارشنبه 1393/04/11

از روی پلک شب

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار نو ،

سهراب سپهری
شب سرشاری بود.
رود از پای صنوبرها، تا فراترها رفت.
دره مهتاب اندود، و چنان روشن کوه، که خدا پیدا بود.
در بلندی‌ها، ما
دورها گم، سطح‌ها شسته، و نگاه از همه شب نازک‌تر.
دست‌هایت، ساقه سبز پیامی را می‌داد به من
و سفالینه‌ انس، با نفس‌هایت آهسته ترک می‌خورد
و تپش‌هامان می‌ریخت به سنگ.
از شرابی دیرین، شن تابستان در رگ‌ها
و لعاب مهتاب، روی رفتارت.
تو شگرف، تو رها، و برازنده خاک.
فرصت سبز حیات، به هوای خنک کوهستان می‌پیوست.
سایه‌ها برمی‌گشت.
و هنوز، در سر راه نسیم.
پونه‌هایی که تکان می‌خورد.
جذبه‌هایی که به هم می‌خورد. 
 


برچسب ها: از روی پلک شب ، شعر نو ، شعر ، سهراب سپهری شب سرشاری بود. رود از پای صنوبرها ، تا فراترها رفت. دره مهتاب اندود ، و چنان روشن کوه ، که خدا پیدا بود. در بلندی‌ها ،

تعداد کل صفحات: 28 1 2 3 4 5 6 7 ...