تبلیغات
مشاعره - حکایت طوطی
جمعه 1391/10/8

حکایت طوطی

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار کهن ،

طوطی آمد با دهان پر شکر
در لباس فستقی با طوق زر
پشه گشته با شه‌ای از فر او
هر کجا سرسبزیی از پر او
در سخن گفتن شکر ریز آمده
در شکر خوردن پگه خیزآمده
گفت هر سنگین دل و هر هیچ کس
چون منی را آهنین سازد قفس
من در این زندان آهن مانده باز
ز آرزوی آب خضرم در گداز
خضر مرغانم از آنم سبزپوش
بوک دانم کردن آب خضرنوش
من نیارم در بر سیمرغ تاب
بس بود از چشمهٔ خضرم یک آب
سر نهم در راه چون سوداییی
می‌روم هر جای چون هر جاییی
چون نشان یابم ز آب زندگی
سلطنت دستم دهد در بندگی
هدهدش گفت ای ز دولت بی‌نشان
مرد نبود هرک نبود جان فشان
جان ز بهر این بکار آید ترا
تا دمی درخورد یار آید ترا
آب حیوان خواهی و جان دوستی
رو که تو مغزی نداری پوستی
جان چه خواهی کرد، بر جانان فشان
در ره جانان چو مردان جان فشان
                                                             عطار


viagra experience
یکشنبه 1398/03/19 07:02

We're a group of volunteers and opening a new scheme in our community. Your web site provided us with valuable info to work on. You have done a formidable job and our whole community will be grateful to you.
kobieca viagra
شنبه 1398/03/18 13:39

Hello friends, how is everything, and what you wish for to say on the topic of this post, in my view its actually awesome in support of me.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر