درد ما را نیست درمان الغیاث!

هجر ما را نیست پایان؛ الغیاث!

دین و دل بردند و قصد جان کنند

الغیاث از جور خوبان! الغیاث!

در بهای بوسه‌ای جانی طلب

می‌کنند این دلستانان الغیاث!

خون ما خوردند این کافردلان

ای مسلمانان! چه درمان؟ الغیاث!

همچو حافظ روز و شب بی خویشتن

گشته‌ام سوزان و گریان؛ الغیاث!

                                    حافظ


چهارشنبه 1391/04/7

نی نامه

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار کهن ،

بشنو از نی چون حکایت می کند
از جدائیها شکایت می کند
 
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اند
 
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق
 
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
باز جوید روزگار وصل خویش
 
من بهر جمعیتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش حالان شدم
 
هر کسی از ظن خود شد یار من
از درون من نجست اسرار من
 
سر من از ناله من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست
 
تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دید جان دستور نیست
 
آتست این بانگ نای و نیست باد
هرکه این آتش ندارد نیست باد
 
آتش عشقست کاندر نی فتاد
جوشش عشقست کاندر می فتاد
 
نی حریف هر که از یاری برید
پرده هایش پرده های ما درید
 
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید
همچو نی زهری و تریاقی که دید
 
نی حدیث راه پر خون می کند
قصه های عشق مجنون می کند
 
محرم این هوش جز بیهوش نیست
مر زبان را مشتری جز گوش نیست
 
در غم ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد
 
روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست
 
هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هر که بی روزیست روزیش دیر شد
 
در نیابد حال پخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسلام
 

                                       مولانا


چهارشنبه 1391/04/7

آب را گل نکنیم

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار نو ،

در فرودست انگار، کفتری میخورد آب .
یا که در بیشه دور، سیرهای پر میشوید .
یا در آبادی ، کوزهای پر میگردد .
آب را گل نکنیم :
شاید این آب روان ، میرود پای سپیداری ، تا فرو شوید اندوه دلی.
دست درویشی شاید ، نان خشکیده فرود برده در آب .  
زن زیبایی آمد لب رود ،
آب را گل نکنیم :
روی زیبا دو برابر شده است .
چه گوارا این آب!
چه زلال این رود!
مردم بالادست ، چه صفایی دارند !
چشمهھاشان جوشان ، گاوھاشان شیرافشان باد !
من ندیدم دھشان ،
بی گمان پای چپرھاشان جا پای خداست .
ماھتاب آنجا ، میکند روشن پھنای کلام .
بی گمان در ده بالادست ، چینه ھا کوتاه است .
مردمش میدانند ، که شقایق چه گلی است .
بی گمان آنجا آبی ، آبی است .
غنچه ای میشکفد ، اھل ده با خبرند .
چه دھی باید باشد !
کوچه باغش پر موسیقی باد !
مردمان سر رود ، آب را می فھمند .
گل نکردندش ، ما نیز
آب را گل نکنیم.

                              سهراب


چهارشنبه 1391/04/7

در گلستانه

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار نو ،


دشت هایی چه فراخ!

کوههایی چه بلند !

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در این آبادی ، پی چیزی می گشتم :

پی خوابی شاید ،

پی نوری ، ریگی ، لبخندی .

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود ، که صدایم می زد .

پای نی زاری ماندم ، باد می آمد ، گوش دادم :

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزید

راه افتادم .

یونجه زاری سر راه ،

بعد جالیز خیار ، بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک

لب آبی

گیوه ها را کندم ، و نشستم ، پاها در آب :

" من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هوشیار است!

نکند اندوهی ، سر رسد از پس کوه .

چه کسی پشت درختان است!

هیچ ، می چرد گاوی در کرد.

سایه هایی بی لک ،

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست :

مهربانی هست، سیب هست ، ایمان هست.

آری

تا شقایق هست ، زندگی باید کرد .

در دل من چیزی است ، مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است ، که مرا می خواند."

                                                       

                                                سهراب


سه شنبه 1391/04/6

رباعی

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار کهن ،

از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن

فردا که نیامده است فریاد مکن

برنامده و گذشته بنیاد مکن

حالی خوش باش و عمر برباد مکن

                                        خیام


سه شنبه 1391/04/6

رباعی

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار کهن ،

آن روز که توسن فلک زین کردند

وآرایش مشتری و پروین کردند

این بود نصیب ما ز دیوان قضا

ما را چه گنه  نصیب ما این کردند

                                       خیام


سه شنبه 1391/04/6

رباعی

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار کهن ،

اسرار ازل را نه تو دانی ونه من

وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفت و گو ی من و تو

چون پرده بیفتد نه تو مانی نه من

                                      خیام


چنان قحط سالی شد اندر دمشق

که یاران فراموش کردند عشق
چنان آسمان بر زمین شد بخیل
که لب تر نکردند زرع و نخیل
نجوشید سرچشمه های قدیم
نماند آب جز آب چشم یتیم
نبودی به جز آه بیوه زنی
اگر بر شدی دودی از روزنی
نه در کوه سبزی، نه در باغ شخ
ملخ بوستان خورد و مردم ملخ
در آن حال، پیش آمدم دوستی
کزو مانده بر استخوان پوستی
و گر چه به مکنت قوی حال بود
خداوند جاه و زر و مال بود
بدو گفتم ای یار پاکیزه خوی
چه درماندگی پیشت آمد بگوی
بغرید بر من که عقلت کجاست؟
چو دانی و پرسی سؤالت خطاست
نبینی که سختی به غایت رسید؟
مشقت به حد نهایت رسید؟
بدو گفتم آخر تو را باک نیست
کشد زهر جایی که تریاک نیست
گر از نیستی دیگری شد هلاک
تو را هست، بط راز طوفان چه باک؟
نگه کرد رنجیده در من فقیه
نگه کردن عاقل اندر سفیه
که مردار چه بر ساحل است ای رفیق
نیاساید و دوستانش غریق
من از بینوایی نیم روی زرد
غم بینوایان رخم زرد کرد
نخواهد که بیند خردمند، ریش
نه بر عضو مردم، نه بر عضو خویش
چو بینم که درویش مسکین نخورد
به کام اندرم لقمه زهر است و درد
 

سعدی


تعداد کل صفحات: 4 1 2 3 4
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو