مشاعره tag:http://m-moshaereh.mihanblog.com 2018-12-17T07:56:34+01:00 mihanblog.com پیوسته است از مژه بر دیده‌ها نقاب 2014-07-04T22:25:08+01:00 2014-07-04T22:25:08+01:00 tag:http://m-moshaereh.mihanblog.com/post/249 محمد امین تورنگ بیدل دهلویپیوسته است از مژه بر دیده‌ها نقابلازم بود به مرد صاحب‌حیا نقابحیرت غبارخویش ز چشمم نهفته استبر رنگ بسته‌ام ز هجوم صفا نقاببوی‌گل است و برگ‌گل اسرار حسن و عشقبی‌پردگی ز روی تو جوشد ز ما نقابتا دیده‌ام سواد خطت رفته‌ام ز هوشآگه نی‌ام غبار نگاهت یا نقاباظهار زندگی عرق خجلت است و بسشبنم‌صفت خوش آنکه‌کنم از هوا نقاباز شرم روسیاهی اعمال زشت خوبر رخ‌کشیده‌ایم ز دست دعا نقاببینش تویی‌کسی چه‌کند فهم جلوه‌اتای کرده از حقیقت ادراک ما نقاباز دورباشی ادب محرمی مپرسبا غیرجلوه سازد وبا آشنا نقابمعن بیدل دهلوی
پیوسته است از مژه بر دیده‌ها نقاب
لازم بود به مرد صاحب‌حیا نقاب
حیرت غبارخویش ز چشمم نهفته است
بر رنگ بسته‌ام ز هجوم صفا نقاب
بوی‌گل است و برگ‌گل اسرار حسن و عشق
بی‌پردگی ز روی تو جوشد ز ما نقاب
تا دیده‌ام سواد خطت رفته‌ام ز هوش
آگه نی‌ام غبار نگاهت یا نقاب
اظهار زندگی عرق خجلت است و بس
شبنم‌صفت خوش آنکه‌کنم از هوا نقاب
از شرم روسیاهی اعمال زشت خو
بر رخ‌کشیده‌ایم ز دست دعا نقاب
بینش تویی‌کسی چه‌کند فهم جلوه‌ات
ای کرده از حقیقت ادراک ما نقاب
از دورباشی ادب محرمی مپرس
با غیرجلوه سازد وبا آشنا نقاب
معنی به غیرلفظ مصورنمی‌شود
افتاده است‌کار دل و دیده با نقاب
گر بوی‌گل ز برگ‌گل افسردگی‌کشد
جولان شوق می‌کشد از خواب پا نقاب
بیدل زشوخ‌چشمی خود در محیط وصل
داریم چون حباب ز سر تا به پا نقاب
 

]]>
تنهای منظره 2014-07-04T22:13:10+01:00 2014-07-04T22:13:10+01:00 tag:http://m-moshaereh.mihanblog.com/post/248 محمد امین تورنگ در بیان علامتهای ابلهی 2014-07-04T21:54:40+01:00 2014-07-04T21:54:40+01:00 tag:http://m-moshaereh.mihanblog.com/post/246 محمد امین تورنگ عطارچارچیز آمد نشان ابلهیبا تو گویم تا بیابی آگهیعیب خود را ابله نه بیند در جهانباشد اندر جستن عیب کسانتخم بخل اندر دل خود کاشتنوانگه امید سخاوت داشتنهر که خلق از خلق او خشنود نیستهیچ قدرش بر در معبود نیستهر که او را پیشه بدخویی بودکار او پیوسته بدرویی بودخوی بد بر تن بلای جان بودمردم بدخو نه از انسان بودبخل شاخی از درخت دوزخستوان بخیلک از سگان مسلخستروی جنت را کجا بیند بخیلپشه افتاده اندر پای پیلباش از بخل بخیلان برکرانتا نباشی از شمار ابلهان  عطار
چارچیز آمد نشان ابلهی
با تو گویم تا بیابی آگهی
عیب خود را ابله نه بیند در جهان
باشد اندر جستن عیب کسان
تخم بخل اندر دل خود کاشتن
وانگه امید سخاوت داشتن
هر که خلق از خلق او خشنود نیست
هیچ قدرش بر در معبود نیست
هر که او را پیشه بدخویی بود
کار او پیوسته بدرویی بود
خوی بد بر تن بلای جان بود
مردم بدخو نه از انسان بود
بخل شاخی از درخت دوزخست
وان بخیلک از سگان مسلخست
روی جنت را کجا بیند بخیل
پشه افتاده اندر پای پیل
باش از بخل بخیلان برکران
تا نباشی از شمار ابلهان
 

]]>
مناجات 2014-07-02T10:52:11+01:00 2014-07-02T10:52:11+01:00 tag:http://m-moshaereh.mihanblog.com/post/244 محمد امین تورنگ جامیای حیات دل هر زنده دلیسرخ رویی ده هر جا خجلیچاشنی‌بخش شکر گفتارانکار شیرین کن شیرین کارانبر فرازندهٔ فیروزه‌رواقشمسهٔ زرکش زنگاری‌تاقتاج به سر نه زرین‌تاجانعقده بند کمر محتاجانجرم بخشندهٔ بخشایندهدر بر بر همه بگشایندهابر سیرابی تفتیده‌لبانخوان خرسندی روزی‌طلبانگنج جان‌سنج به ویرانهٔ جسمحارس گنج به صد گونه طلسمدیرپروای به خود بسته دلانزود پیوند دل از خود گسلانقفل حکمت نه گنجینهٔ دلزنگ ظلمت بر آیینهٔ دلمرهم داغ جگر سوختگانشادی جان غم اندوختگاننقد کان از کمر کوه گشایصبح عیش از شب اندوه نمایمونس جامی
ای حیات دل هر زنده دلی
سرخ رویی ده هر جا خجلی
چاشنی‌بخش شکر گفتاران
کار شیرین کن شیرین کاران
بر فرازندهٔ فیروزه‌رواق
شمسهٔ زرکش زنگاری‌تاق
تاج به سر نه زرین‌تاجان
عقده بند کمر محتاجان
جرم بخشندهٔ بخشاینده
در بر بر همه بگشاینده
ابر سیرابی تفتیده‌لبان
خوان خرسندی روزی‌طلبان
گنج جان‌سنج به ویرانهٔ جسم
حارس گنج به صد گونه طلسم
دیرپروای به خود بسته دلان
زود پیوند دل از خود گسلان
قفل حکمت نه گنجینهٔ دل
زنگ ظلمت بر آیینهٔ دل
مرهم داغ جگر سوختگان
شادی جان غم اندوختگان
نقد کان از کمر کوه گشای
صبح عیش از شب اندوه نمای
مونس خلوت تنهاشدگان
قبلهٔ وحدت یکتاشدگان
تیر باران فکن، از قوس قزح
از صفا باده ده، از لاله قدح
پردهٔ عصمت گل پیرهنان
حلهٔ رحمت خونین کفنان
خانهٔ نحل ز تو چشمهٔ نوش
دانهٔ نخل ز تو شهد فروش
لب پر از خنده ز تو غنچه به باغ
داغ بر سینه ز تو لالهٔ راغ
غنچه‌سان تنگدل باغ توایم
لاله سان سوختهٔ داغ توایم
هر چه غیر تو رقم کردهٔ توست
گرچه پروردهٔ تو، پردهٔ توست
چند بر طلعت خود پرده نهی؟
پرده بردار که بی‌پرده، بهی!
تازه‌رس قافلهٔ بازپسان،
به قدمگاه کهن بازرسان!
بانگ بر سلسلهٔ عالم زن!
سلک این سلسله را بر هم زن!
عرش را ساق بجنبان از جای!
در فکن پایهٔ کرسی از پای!
بر خم رنگ فلک سنگ انداز!
رخنه‌اش در خم نیرنگ انداز!
رنگ او تیرگی است و تنگی
به ز رنگینی او بیرنگی
هست رنگ همه زین رنگرزی
دست نیلی شده ز انگشت گزی
مهر و مه را بفکن طشت ز بام!
تا برآرند به رسوائی نام
پردهٔ پرده‌نشینان ندرند
وز سر پرده‌دری در گذرند
کمر بستهٔ جوزا بگشای!
گوهر عقد ثریا بگشای!
زهره را چنگ طرب‌زن به زمین!
چند باشد به فلک بزم‌نشین؟
چار دیوار عناصر که به ماه
سرکشیده‌ست ازین مرحله گاه،
مهره مهره بکن‌اش از سر هم!
شو از آن مهره‌کش سلک عدم!
آب را بر سر آتش بگمار!
تا شود آگه، از او دود بر آر!
ز آتش قهر ببر تری آب!
بهر بر عدمش ساز سراب
باد را خاک سیه ریز به فرق!
خاک را کن ز نم توفان غرق!
نامزد کن به زمین زلزله‌ها
ساز از آن عالیه‌ها سافله‌ها!
گاو را ذبح کن از خنجر بیم!
پشت ماهی ببر از اره دو نیم!
هر چه القصه بود زنگ نمای،
همه ز آئینهٔ هستی بزدای!
تا به مشتاقی افزون ز همه
بنگرم روی تو بیرون ز همه
نور پاکی تو و، عالم سایه
سایه با نور بود همسایه
حق همسایگی‌ام دار نگاه!
سایه‌وارم مفکن خوار به راه!
معنی نیک سرانجامی را،
جام صورت بشکن جامی را!
باشد از سایگیان دور شود
ظلمت سایگی‌اش نور شود
آرد از رنگ به بیرنگی روی
یابد از گلشن بیرنگی بوی
 

]]>
طنز گفت و گو ی پدر و پسر 2014-07-02T09:56:38+01:00 2014-07-02T09:56:38+01:00 tag:http://m-moshaereh.mihanblog.com/post/243 محمد امین تورنگ پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیردلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیرپــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد بابدوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـوابپــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدماسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدمپـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا استبـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـتپـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟شب و روز از غصه بَهرم یکی اســتمـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خودبــمـانـدم کــمـر خــم شــد از پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر

دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر

پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب

دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب

پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم

اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم

پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است

بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت

پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟

غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟

پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟

شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت

مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود

بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود

بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر

شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر

تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز

کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز

بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس

بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس

پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات

شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات

شــود مــوی مـن همچو دندان سپید

زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد

]]>
پیامک زد شبی لیلی به مجنون 2014-07-02T09:54:47+01:00 2014-07-02T09:54:47+01:00 tag:http://m-moshaereh.mihanblog.com/post/242 محمد امین تورنگ پیامک زد شبی لیلی به مجنونکه هر وقت آمدی از خانه بیرونبیاور مدرک تحصیلی ات راگواهی نامه ی پی اچ دی ات راپدر باید ببیند دکترایتزمانه بد شده جانم فدایتدعا کن …دعا کن مدرکت جعلی نباشدزدانشگاه هاوایی نباشدوگرنه وای بر احوالت ای مردکه بابایم بگیرد حالت ای مردچو مجنون این پیامک خواند وارفتبه سوی دشت و صحرا کله پا رفتاس ام اس زد ز آنجا سوی لیلیکه می خواهم تورا قد تریلیدلم در دام عشقت بی قرار استولیکن مدرکم بی اعتبار استشده از فاکسفورد این دکترا فاکسمقصر است در این ماجرا فاکسچه سنگین است بار این جدایی پیامک زد شبی لیلی به مجنون

که هر وقت آمدی از خانه بیرون

بیاور مدرک تحصیلی ات را

گواهی نامه ی پی اچ دی ات را

پدر باید ببیند دکترایت

زمانه بد شده جانم فدایت

دعا کن …

دعا کن مدرکت جعلی نباشد

زدانشگاه هاوایی نباشد

وگرنه وای بر احوالت ای مرد

که بابایم بگیرد حالت ای مرد

چو مجنون این پیامک خواند وارفت

به سوی دشت و صحرا کله پا رفت

اس ام اس زد ز آنجا سوی لیلی

که می خواهم تورا قد تریلی

دلم در دام عشقت بی قرار است

ولیکن مدرکم بی اعتبار است

شده از فاکسفورد این دکترا فاکس

مقصر است در این ماجرا فاکس

چه سنگین است بار این جدایی

امان از دست این مدرک گرایی

]]>
مردان زن مرده 2014-07-02T09:51:12+01:00 2014-07-02T09:51:12+01:00 tag:http://m-moshaereh.mihanblog.com/post/241 محمد امین تورنگ مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنندبعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنندخاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برنددشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنندچون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوندخاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی ! تر می کنندروز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کننددیده را از خون دل ، دریای احمــــــــر مــــی کننددر میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیــــــربر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و صنــــــوبر می کنندبعدٍ چنــــــدی کز وفات جان مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند

دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند

خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل ، دریای احمــــــــر مــــی کنند

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیــــــر

بر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و صنــــــوبر می کنند

بعدٍ چنــــــدی کز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خـــــــود ! فکــــر دیگــــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــــــن بی بدیل یار و همســـــــر می کنند

کـــــــــج نیندیشید فکــر همســـــــر دیگر نیَند

از برای بچـــه هاشان ، فکر مـــــــادر مـــی کنند

]]>
زن ذلیل2 2014-07-02T09:49:10+01:00 2014-07-02T09:49:10+01:00 tag:http://m-moshaereh.mihanblog.com/post/240 محمد امین تورنگ الهی به مردان در خانه اتبه آن زن ذلیلان فرزانه اتبه آنان که با امر روحی فداکنشینند و سبزی نمایند پاکبه آنان که از بیخ و بن زی ذیندشب و روز با امر زن می زیندبه آنان که مرعوب مادر زنندز اخلاق نیکوش دم می زنندبه آن شیر مردان با پیش بندکه در ظرف شستن به تاب و تبندبه آنان که در بچه داری تکندیلان عوض کردن پوشکندبه آنان که بی امر و اذن عیالنیاید در از جیبشان یک ریالبه آنان که با ذوق و شوق تمامبه مادر زن خود بگویند: مامبه آنان که دارند با افتخارنشان ایزو نه، زی ذی نه هزاربه الهی به مردان در خانه ات

به آن زن ذلیلان فرزانه ات

به آنان که با امر روحی فداک

نشینند و سبزی نمایند پاک

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند

شب و روز با امر زن می زیند

به آنان که مرعوب مادر زنند

ز اخلاق نیکوش دم می زنند

به آن شیر مردان با پیش بند

که در ظرف شستن به تاب و تبند

به آنان که در بچه داری تکند

یلان عوض کردن پوشکند

به آنان که بی امر و اذن عیال

نیاید در از جیبشان یک ریال

به آنان که با ذوق و شوق تمام

به مادر زن خود بگویند: مام

به آنان که دارند با افتخار

نشان ایزو نه، زی ذی نه هزار

به آنان که دامن رفو می کنند

ز بعد رفویش اتو می کنند

به آنان که در گیر سوزن نخند

گرفتار پخت و پز مطبخند

به آنان قرمه سبزی پزان قدر

به آن مادران به ظاهر پدر

الهی به آه دل زن ذلیل

به آن اشک چشمان کیوان سبیل

به تن های مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالاتشان شد بنفش

که ما را بر این عهد کن استوار

از این زن ذلیلی مکن برکنار

به زی ذی جماعت نما لطف خاص

نفرما از این یوغ ما را خلاص

]]>