تبلیغات
مشاعره - مطالب ابر شعر
شنبه 1393/04/14

پیوسته است از مژه بر دیده‌ها نقاب

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار کهن ،

بیدل دهلوی
پیوسته است از مژه بر دیده‌ها نقاب
لازم بود به مرد صاحب‌حیا نقاب
حیرت غبارخویش ز چشمم نهفته است
بر رنگ بسته‌ام ز هجوم صفا نقاب
بوی‌گل است و برگ‌گل اسرار حسن و عشق
بی‌پردگی ز روی تو جوشد ز ما نقاب
تا دیده‌ام سواد خطت رفته‌ام ز هوش
آگه نی‌ام غبار نگاهت یا نقاب
اظهار زندگی عرق خجلت است و بس
شبنم‌صفت خوش آنکه‌کنم از هوا نقاب
از شرم روسیاهی اعمال زشت خو
بر رخ‌کشیده‌ایم ز دست دعا نقاب
بینش تویی‌کسی چه‌کند فهم جلوه‌ات
ای کرده از حقیقت ادراک ما نقاب
از دورباشی ادب محرمی مپرس
با غیرجلوه سازد وبا آشنا نقاب
معنی به غیرلفظ مصورنمی‌شود
افتاده است‌کار دل و دیده با نقاب
گر بوی‌گل ز برگ‌گل افسردگی‌کشد
جولان شوق می‌کشد از خواب پا نقاب
بیدل زشوخ‌چشمی خود در محیط وصل
داریم چون حباب ز سر تا به پا نقاب
 


برچسب ها: پیوسته است از مژه بر دیده‌ها نقاب ، بیدل دهلوی ، شعر ، بیدل دهلوی پیوسته است از مژه بر دیده‌ها نقاب لازم بود به مرد صاحب‌حیا نقاب حیرت غبارخویش ز چشمم نهفته است بر رنگ بسته‌ام ز هجوم صفا نقاب بوی‌گل است و برگ‌گل اسرار حسن و عشق بی‌پردگی ز روی تو جوشد ز ما نقاب تا دیده‌ام سواد خطت رفته‌ام ز هوش آگه نی‌ام غبار نگاهت یا نقاب اظهار زندگی عرق خجلت است و بس شبنم‌صفت خوش آنکه‌کنم از هوا نقاب از شرم روسیاهی اعمال زشت خو بر رخ‌کشیده‌ایم ز دست دعا نقاب بینش تویی‌کسی چه‌کند فهم جلوه‌ات ای کرده از حقیقت ادراک ما نقاب از دورباشی ادب محرمی مپرس با غیرجلوه سازد وبا آشنا نقاب معنی به غیرلفظ مصورنمی‌شود افتاده است‌کار دل و دیده با نقاب گر بوی‌گل ز برگ‌گل افسردگی‌کشد جولان شوق می‌کشد از خواب پا نقاب بیدل زشوخ‌چشمی خود در محیط وصل داریم چون حباب ز سر تا به پا نقاب ،

شنبه 1393/04/14

در بیان علامتهای ابلهی

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار کهن ،

عطار
چارچیز آمد نشان ابلهی
با تو گویم تا بیابی آگهی
عیب خود را ابله نه بیند در جهان
باشد اندر جستن عیب کسان
تخم بخل اندر دل خود کاشتن
وانگه امید سخاوت داشتن
هر که خلق از خلق او خشنود نیست
هیچ قدرش بر در معبود نیست
هر که او را پیشه بدخویی بود
کار او پیوسته بدرویی بود
خوی بد بر تن بلای جان بود
مردم بدخو نه از انسان بود
بخل شاخی از درخت دوزخست
وان بخیلک از سگان مسلخست
روی جنت را کجا بیند بخیل
پشه افتاده اندر پای پیل
باش از بخل بخیلان برکران
تا نباشی از شمار ابلهان
 


برچسب ها: ابله ای ، در بیان علامتهای ابلهی ، عطار ، شعر ، عطار چارچیز آمد نشان ابلهی با تو گویم تا بیابی آگهی عیب خود را ابله نه بیند در جهان باشد اندر جستن عیب کسان تخم بخل اندر دل خود کاشتن وانگه امید سخاوت داشتن هر که خلق از خلق او خشنود نیست هیچ قدرش بر در معبود نیست هر که او را پیشه بدخویی بود کار او پیوسته بدرویی بود خوی بد بر تن بلای جان بود مردم بدخو نه از انسان بود بخل شاخی از درخت دوزخست وان بخیلک از سگان مسلخست روی جنت را کجا بیند بخیل پشه افتاده اندر پای پیل باش از بخل بخیلان برکران تا نباشی از شمار ابلهان ،

چهارشنبه 1393/04/11

مناجات

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار کهن ،

جامی
ای حیات دل هر زنده دلی
سرخ رویی ده هر جا خجلی
چاشنی‌بخش شکر گفتاران
کار شیرین کن شیرین کاران
بر فرازندهٔ فیروزه‌رواق
شمسهٔ زرکش زنگاری‌تاق
تاج به سر نه زرین‌تاجان
عقده بند کمر محتاجان
جرم بخشندهٔ بخشاینده
در بر بر همه بگشاینده
ابر سیرابی تفتیده‌لبان
خوان خرسندی روزی‌طلبان
گنج جان‌سنج به ویرانهٔ جسم
حارس گنج به صد گونه طلسم
دیرپروای به خود بسته دلان
زود پیوند دل از خود گسلان
قفل حکمت نه گنجینهٔ دل
زنگ ظلمت بر آیینهٔ دل
مرهم داغ جگر سوختگان
شادی جان غم اندوختگان
نقد کان از کمر کوه گشای
صبح عیش از شب اندوه نمای
مونس خلوت تنهاشدگان
قبلهٔ وحدت یکتاشدگان
تیر باران فکن، از قوس قزح
از صفا باده ده، از لاله قدح
پردهٔ عصمت گل پیرهنان
حلهٔ رحمت خونین کفنان
خانهٔ نحل ز تو چشمهٔ نوش
دانهٔ نخل ز تو شهد فروش
لب پر از خنده ز تو غنچه به باغ
داغ بر سینه ز تو لالهٔ راغ
غنچه‌سان تنگدل باغ توایم
لاله سان سوختهٔ داغ توایم
هر چه غیر تو رقم کردهٔ توست
گرچه پروردهٔ تو، پردهٔ توست
چند بر طلعت خود پرده نهی؟
پرده بردار که بی‌پرده، بهی!
تازه‌رس قافلهٔ بازپسان،
به قدمگاه کهن بازرسان!
بانگ بر سلسلهٔ عالم زن!
سلک این سلسله را بر هم زن!
عرش را ساق بجنبان از جای!
در فکن پایهٔ کرسی از پای!
بر خم رنگ فلک سنگ انداز!
رخنه‌اش در خم نیرنگ انداز!
رنگ او تیرگی است و تنگی
به ز رنگینی او بیرنگی
هست رنگ همه زین رنگرزی
دست نیلی شده ز انگشت گزی
مهر و مه را بفکن طشت ز بام!
تا برآرند به رسوائی نام
پردهٔ پرده‌نشینان ندرند
وز سر پرده‌دری در گذرند
کمر بستهٔ جوزا بگشای!
گوهر عقد ثریا بگشای!
زهره را چنگ طرب‌زن به زمین!
چند باشد به فلک بزم‌نشین؟
چار دیوار عناصر که به ماه
سرکشیده‌ست ازین مرحله گاه،
مهره مهره بکن‌اش از سر هم!
شو از آن مهره‌کش سلک عدم!
آب را بر سر آتش بگمار!
تا شود آگه، از او دود بر آر!
ز آتش قهر ببر تری آب!
بهر بر عدمش ساز سراب
باد را خاک سیه ریز به فرق!
خاک را کن ز نم توفان غرق!
نامزد کن به زمین زلزله‌ها
ساز از آن عالیه‌ها سافله‌ها!
گاو را ذبح کن از خنجر بیم!
پشت ماهی ببر از اره دو نیم!
هر چه القصه بود زنگ نمای،
همه ز آئینهٔ هستی بزدای!
تا به مشتاقی افزون ز همه
بنگرم روی تو بیرون ز همه
نور پاکی تو و، عالم سایه
سایه با نور بود همسایه
حق همسایگی‌ام دار نگاه!
سایه‌وارم مفکن خوار به راه!
معنی نیک سرانجامی را،
جام صورت بشکن جامی را!
باشد از سایگیان دور شود
ظلمت سایگی‌اش نور شود
آرد از رنگ به بیرنگی روی
یابد از گلشن بیرنگی بوی
 


برچسب ها: مناجات ، شعر ، اشعار ، جامی ، هفت اورنگ ، خانه جامی هفت اورنگ سبحة‌الابرار بخش ۱ - مناجات ای حیات دل هر زنده دلی سرخ رویی ده هر جا خجلی چاشنی‌بخش شکر گفتاران کار شیرین کن شیرین کاران بر فرازندهٔ فیروزه‌رواق شمسهٔ زرکش زنگاری‌تاق تاج به سر نه زرین‌تاجان عقده بند کمر محتاجان جرم بخشندهٔ بخشاینده در بر بر همه بگشاینده ابر سیرابی تفتیده‌لبان خوان خرسندی روزی‌طلبان گنج جان‌سنج به ویرانهٔ جسم حارس گنج به صد گونه طلسم دیرپروای به خود بسته دلان زود پیوند دل از خود گسلان قفل حکمت نه گنجینهٔ دل زنگ ظلمت بر آیینهٔ دل مرهم داغ جگر سوختگان شادی جان غم اندوختگان نقد کان از کمر کوه گشای صبح عیش از شب اندوه نمای مونس خلوت تنهاشدگان قبلهٔ وحدت یکتاشدگان تیر باران فکن ، از قوس قزح از صفا باده ده ،

چهارشنبه 1393/04/11

طنز گفت و گو ی پدر و پسر

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر

دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر

پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب

دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب

پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم

اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم

پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است

بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت

پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟

غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟

پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟

شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت

مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود

بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود

بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر

شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر

تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز

کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز

بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس

بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس

پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات

شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات

شــود مــوی مـن همچو دندان سپید

زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد


برچسب ها: شعر ، شعر طنز ، پدر ، پسر ، پدر و پسر ، پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟ غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟ پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟ شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات شــود مــوی مـن همچو دندان سپید زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد ،

چهارشنبه 1393/04/11

مردان زن مرده

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند

دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند

خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل ، دریای احمــــــــر مــــی کنند

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیــــــر

بر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و صنــــــوبر می کنند

بعدٍ چنــــــدی کز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خـــــــود ! فکــــر دیگــــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــــــن بی بدیل یار و همســـــــر می کنند

کـــــــــج نیندیشید فکــر همســـــــر دیگر نیَند

از برای بچـــه هاشان ، فکر مـــــــادر مـــی کنند


برچسب ها: مردان زن مرده ، شعر طنز ، شعر ، مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند خاک زیر پای خود ،

چهارشنبه 1393/04/11

زن ذلیل2

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

الهی به مردان در خانه ات

به آن زن ذلیلان فرزانه ات

به آنان که با امر روحی فداک

نشینند و سبزی نمایند پاک

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند

شب و روز با امر زن می زیند

به آنان که مرعوب مادر زنند

ز اخلاق نیکوش دم می زنند

به آن شیر مردان با پیش بند

که در ظرف شستن به تاب و تبند

به آنان که در بچه داری تکند

یلان عوض کردن پوشکند

به آنان که بی امر و اذن عیال

نیاید در از جیبشان یک ریال

به آنان که با ذوق و شوق تمام

به مادر زن خود بگویند: مام

به آنان که دارند با افتخار

نشان ایزو نه، زی ذی نه هزار

به آنان که دامن رفو می کنند

ز بعد رفویش اتو می کنند

به آنان که در گیر سوزن نخند

گرفتار پخت و پز مطبخند

به آنان قرمه سبزی پزان قدر

به آن مادران به ظاهر پدر

الهی به آه دل زن ذلیل

به آن اشک چشمان کیوان سبیل

به تن های مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالاتشان شد بنفش

که ما را بر این عهد کن استوار

از این زن ذلیلی مکن برکنار

به زی ذی جماعت نما لطف خاص

نفرما از این یوغ ما را خلاص


برچسب ها: زن ، شعر ، طنز ، شعر طنز ، زن إلیل ، الهی به مردان در خانه ات به آن زن ذلیلان فرزانه ات به آنان که با امر روحی فداک نشینند و سبزی نمایند پاک به آنان که از بیخ و بن زی ذیند شب و روز با امر زن می زیند به آنان که مرعوب مادر زنند ز اخلاق نیکوش دم می زنند به آن شیر مردان با پیش بند که در ظرف شستن به تاب و تبند به آنان که در بچه داری تکند یلان عوض کردن پوشکند به آنان که بی امر و اذن عیال نیاید در از جیبشان یک ریال به آنان که با ذوق و شوق تمام به مادر زن خود بگویند: مام به آنان که دارند با افتخار نشان ایزو نه ، زی ذی نه هزار به آنان که دامن رفو می کنند ز بعد رفویش اتو می کنند به آنان که در گیر سوزن نخند گرفتار پخت و پز مطبخند به آنان قرمه سبزی پزان قدر به آن مادران به ظاهر پدر الهی به آه دل زن ذلیل به آن اشک چشمان کیوان سبیل به تن های مردان که از لنگه کفش چو جیغ عیالاتشان شد بنفش که ما را بر این عهد کن استوار از این زن ذلیلی مکن برکنار به زی ذی جماعت نما لطف خاص نفرما از این یوغ ما را خلاص ،

چهارشنبه 1393/04/11

عید نوروز

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،


شعر طنز عید نوروز

عید نوروز

عجب رسمیه رسم زمونه

خونه مون عیدا پر مهمونه

می رن مهمونا از اونا فقط

آشغالِ میوه به جا می مونه !

کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟

کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !

جعبه خالی ِ شیرینی هنوز

گوشه ی طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپزخونه

شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

می رن مهمونا از اونا فقط

جعبه ی خالی به جا می مونه !

از بس خونه رو به هم می ریزن

آدم مثل خر تو گِل می مونه

یکی نیست بگه خداوکیلی

جای پوست پسته توی قندونه ؟!

قند نصفه ی عموجون هنوز

خیس و لهیده ته فنجونه

حالا خداییش قندش مهم نیست

کنار اون قند نصف دندونه !

می رن مهمونا از اونا فقط

نصفه ی دندون به جا می مونه !

پسته ی خندون ، بادوم شیرین

فندق در باز ، مال مهمونه

« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :

که از این آجیل، به غیر از تخمه،

واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟


برچسب ها: عید نوروز ، عید ، شعر ، شعر طنز ، طنز ، شعر طنز عید نوروز شعر طنز عید نوروز شعر طنز عید نوروز عجب رسمیه رسم زمونه خونه مون عیدا پر مهمونه می رن مهمونا از اونا فقط آشغالِ میوه به جا می مونه ! کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟ کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه ! جعبه خالی ِ شیرینی هنوز گوشه ی طاقچه پیش گلدونه عطرش پیچیده تا آشپزخونه شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه می رن مهمونا از اونا فقط جعبه ی خالی به جا می مونه ! از بس خونه رو به هم می ریزن آدم مثل خر تو گِل می مونه یکی نیست بگه خداوکیلی جای پوست پسته توی قندونه ؟! قند نصفه ی عموجون هنوز خیس و لهیده ته فنجونه حالا خداییش قندش مهم نیست کنار اون قند نصف دندونه ! می رن مهمونا از اونا فقط نصفه ی دندون به جا می مونه ! پسته ی خندون ، بادوم شیرین فندق در باز ،

چهارشنبه 1393/04/11

زن ذلیل

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

گشته اسباب غرور و دلخوشی

یک زن لاغر سیاه و کشمشی

با قدی چون نردبانی بر چنار

کی توانم راه رفتن در کنار

دستها چون بیل و ناخن دسته بیل

در تنم خنجر کند چون سیخ و میل

موی سر کم پشت و صورت پر ز مو

ماه پر لک گشته این سیمینه رو

چون ببینی خنده هایش پر کشی

یک به یک دندان زرد و سیم کشی

با دماغی تیز و باریک و بلند

چهره اش کرده فریبا و لوند

چشم و ابرو در هم و مخموره حال

ریز چون بادام خشک و زرد کال

کی زبان آید به کامش در سکوت

میزند مغزم دگر زنگی و سوت

مادری دارد چو رستم پهلوان

نعره اش لرزد تن شیر ژیان

هفته ای ده شب بیاید خواهرش

پر کند از مرغ و ماهی هیکلش

گشته ام پیر و زمین گیر و علیل

هست تیره روزگار زن زلیل


برچسب ها: شعر طنز ، زن زلیل ، شعر ، گشته اسباب غرور و دلخوشی یک زن لاغر سیاه و کشمشی با قدی چون نردبانی بر چنار کی توانم راه رفتن در کنار دستها چون بیل و ناخن دسته بیل در تنم خنجر کند چون سیخ و میل موی سر کم پشت و صورت پر ز مو ماه پر لک گشته این سیمینه رو چون ببینی خنده هایش پر کشی یک به یک دندان زرد و سیم کشی با دماغی تیز و باریک و بلند چهره اش کرده فریبا و لوند چشم و ابرو در هم و مخموره حال ریز چون بادام خشک و زرد کال کی زبان آید به کامش در سکوت میزند مغزم دگر زنگی و سوت مادری دارد چو رستم پهلوان نعره اش لرزد تن شیر ژیان هفته ای ده شب بیاید خواهرش پر کند از مرغ و ماهی هیکلش گشته ام پیر و زمین گیر و علیل هست تیره روزگار زن زلیل ،

تعداد کل صفحات: 3 1 2 3