تبلیغات
مشاعره - مطالب ابر شعر طنز
چهارشنبه 1393/04/11

طنز گفت و گو ی پدر و پسر

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر

دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر

پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب

دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب

پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم

اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم

پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است

بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت

پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟

غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟

پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟

شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت

مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود

بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود

بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر

شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر

تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز

کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز

بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس

بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس

پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات

شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات

شــود مــوی مـن همچو دندان سپید

زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد


برچسب ها: شعر ، شعر طنز ، پدر ، پسر ، پدر و پسر ، پــسر گــفــت بــابــا بــرام زن بگیر دلــم گـشـتــه در بــنــد زلـفـی اسـیر پــدر گــفـــت فـــرزنـــد دلــبــنـد باب دوبـاره بــرایم چـه دیـــدی به خـواب پــســر گـــفـــت دلـــــداده او شــــدم اسـیـر دو چــشــم و دو ابــرو شــــدم پـدر گـفتش ایـن عاشـقیّت عزا است بـرایـم غم و غصه همچون غـذا اسـت پـسرگـفـت عــزای تـو شـــادی مــن؟ غــم و غــصه ات عــشــقــبـازی مـن؟ پـدر گـفـت مگر مـغـز در کلّه نیست؟ شب و روز از غصه بَهرم یکی اســت مـن هـمـچـون خـر لنگ در کار خود بــمـانـدم کــمـر خــم شــد از بار خـود بـود هـشـت من رهن نُه ای پسر شــدم از غــم مـُفــلسی خِــنـگ و خــر تــو دیـگــر مـَنـه قــوز بــالای قــوز کــمــی هــم بـه بـدبخـتی ام چشــم دوز بــمـانــدم چــو مــرغــی اسـیر قفس بــرایـــم نــمــانـــده دگــر یــک نــفــس پـسر گـفــت تــا حـل شـود مشکلات شـوم مــن در ایــن جنگ شطرنج مـات شــود مــوی مـن همچو دندان سپید زســر هـرچـه عشق است خواهد پـریـد ،

چهارشنبه 1393/04/11

مردان زن مرده

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند

خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند

دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند

چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند

خاک زیر پای خود ، از گریه ، هــــــی ! تر می کنند

روز و شب با عکــس او ، پیوسته صحبت می کنند

دیده را از خون دل ، دریای احمــــــــر مــــی کنند

در میان گریه هاشان ، یک نظر ! با قصد خیــــــر

بر رخ ناهیـــــــد و مینـــــــــا و صنــــــوبر می کنند

بعدٍ چنــــــدی کز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسلیّت خـــــــود ! فکــــر دیگــــــر مـــی کنند

دلبری چون قرص ماه و خوشگل و کم سن و سال

جانشیـــــــــن بی بدیل یار و همســـــــر می کنند

کـــــــــج نیندیشید فکــر همســـــــر دیگر نیَند

از برای بچـــه هاشان ، فکر مـــــــادر مـــی کنند


برچسب ها: مردان زن مرده ، شعر طنز ، شعر ، مـــــردها کاین گریه در فقدان همســــــــر می کنند بعد مرگ همســـــــر خود ، خاک بر سر می کنند خاک گورش را به کیسه ، سوی منزل مـــی برند دشت داغ سینـــــه ی خـــــود ، لاله پرور می کنند چون مجانین ! خیره بر دیوار و بر در مــــــی شوند خاک زیر پای خود ،

چهارشنبه 1393/04/11

زن ذلیل2

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

الهی به مردان در خانه ات

به آن زن ذلیلان فرزانه ات

به آنان که با امر روحی فداک

نشینند و سبزی نمایند پاک

به آنان که از بیخ و بن زی ذیند

شب و روز با امر زن می زیند

به آنان که مرعوب مادر زنند

ز اخلاق نیکوش دم می زنند

به آن شیر مردان با پیش بند

که در ظرف شستن به تاب و تبند

به آنان که در بچه داری تکند

یلان عوض کردن پوشکند

به آنان که بی امر و اذن عیال

نیاید در از جیبشان یک ریال

به آنان که با ذوق و شوق تمام

به مادر زن خود بگویند: مام

به آنان که دارند با افتخار

نشان ایزو نه، زی ذی نه هزار

به آنان که دامن رفو می کنند

ز بعد رفویش اتو می کنند

به آنان که در گیر سوزن نخند

گرفتار پخت و پز مطبخند

به آنان قرمه سبزی پزان قدر

به آن مادران به ظاهر پدر

الهی به آه دل زن ذلیل

به آن اشک چشمان کیوان سبیل

به تن های مردان که از لنگه کفش

چو جیغ عیالاتشان شد بنفش

که ما را بر این عهد کن استوار

از این زن ذلیلی مکن برکنار

به زی ذی جماعت نما لطف خاص

نفرما از این یوغ ما را خلاص


برچسب ها: زن ، شعر ، طنز ، شعر طنز ، زن إلیل ، الهی به مردان در خانه ات به آن زن ذلیلان فرزانه ات به آنان که با امر روحی فداک نشینند و سبزی نمایند پاک به آنان که از بیخ و بن زی ذیند شب و روز با امر زن می زیند به آنان که مرعوب مادر زنند ز اخلاق نیکوش دم می زنند به آن شیر مردان با پیش بند که در ظرف شستن به تاب و تبند به آنان که در بچه داری تکند یلان عوض کردن پوشکند به آنان که بی امر و اذن عیال نیاید در از جیبشان یک ریال به آنان که با ذوق و شوق تمام به مادر زن خود بگویند: مام به آنان که دارند با افتخار نشان ایزو نه ، زی ذی نه هزار به آنان که دامن رفو می کنند ز بعد رفویش اتو می کنند به آنان که در گیر سوزن نخند گرفتار پخت و پز مطبخند به آنان قرمه سبزی پزان قدر به آن مادران به ظاهر پدر الهی به آه دل زن ذلیل به آن اشک چشمان کیوان سبیل به تن های مردان که از لنگه کفش چو جیغ عیالاتشان شد بنفش که ما را بر این عهد کن استوار از این زن ذلیلی مکن برکنار به زی ذی جماعت نما لطف خاص نفرما از این یوغ ما را خلاص ،

چهارشنبه 1393/04/11

این شب امتحان من چرا سحر نمی شود؟

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،


شعر طنز این شب امتحان من چرا سحر نمی شود

شعر طنز این شب امتحان من چرا سحر نمی شود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟

بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود

این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده

گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود

خر به افراط زدم ، گیج شدم قاط زدم

قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان

دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه

به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست

خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او

چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو

این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم

خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود


برچسب ها: طنز ، شعر طنز ، امتحان ، شب امتحان ، این شب امتحان من چرا سحر نمی شود ، شعر طنز این شب امتحان من چرا سحر نمی شود شعر طنز این شب امتحان من چرا سحر نمی شود این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟ بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟ مولوی او که سر زده ،

چهارشنبه 1393/04/11

عید نوروز

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،


شعر طنز عید نوروز

عید نوروز

عجب رسمیه رسم زمونه

خونه مون عیدا پر مهمونه

می رن مهمونا از اونا فقط

آشغالِ میوه به جا می مونه !

کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟

کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه !

جعبه خالی ِ شیرینی هنوز

گوشه ی طاقچه پیش گلدونه

عطرش پیچیده تا آشپزخونه

شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه

می رن مهمونا از اونا فقط

جعبه ی خالی به جا می مونه !

از بس خونه رو به هم می ریزن

آدم مثل خر تو گِل می مونه

یکی نیست بگه خداوکیلی

جای پوست پسته توی قندونه ؟!

قند نصفه ی عموجون هنوز

خیس و لهیده ته فنجونه

حالا خداییش قندش مهم نیست

کنار اون قند نصف دندونه !

می رن مهمونا از اونا فقط

نصفه ی دندون به جا می مونه !

پسته ی خندون ، بادوم شیرین

فندق در باز ، مال مهمونه

« پرسید زیر لب یکی با حسرت » :

که از این آجیل، به غیر از تخمه،

واسه ما بعدها چی چی می مونه ؟


برچسب ها: عید نوروز ، عید ، شعر ، شعر طنز ، طنز ، شعر طنز عید نوروز شعر طنز عید نوروز شعر طنز عید نوروز عجب رسمیه رسم زمونه خونه مون عیدا پر مهمونه می رن مهمونا از اونا فقط آشغالِ میوه به جا می مونه ! کجاست اون کیوی ؟ چی شد نارنگی ؟ کجا رفت اون موز ؟! خدا می دونه ! جعبه خالی ِ شیرینی هنوز گوشه ی طاقچه پیش گلدونه عطرش پیچیده تا آشپزخونه شیرینیش کجاست ؟ خدا می دونه می رن مهمونا از اونا فقط جعبه ی خالی به جا می مونه ! از بس خونه رو به هم می ریزن آدم مثل خر تو گِل می مونه یکی نیست بگه خداوکیلی جای پوست پسته توی قندونه ؟! قند نصفه ی عموجون هنوز خیس و لهیده ته فنجونه حالا خداییش قندش مهم نیست کنار اون قند نصف دندونه ! می رن مهمونا از اونا فقط نصفه ی دندون به جا می مونه ! پسته ی خندون ، بادوم شیرین فندق در باز ،

چهارشنبه 1393/04/11

زن ذلیل

   نوشته شده توسط: محمد امین تورنگ    نوع مطلب :اشعار طنز ،

گشته اسباب غرور و دلخوشی

یک زن لاغر سیاه و کشمشی

با قدی چون نردبانی بر چنار

کی توانم راه رفتن در کنار

دستها چون بیل و ناخن دسته بیل

در تنم خنجر کند چون سیخ و میل

موی سر کم پشت و صورت پر ز مو

ماه پر لک گشته این سیمینه رو

چون ببینی خنده هایش پر کشی

یک به یک دندان زرد و سیم کشی

با دماغی تیز و باریک و بلند

چهره اش کرده فریبا و لوند

چشم و ابرو در هم و مخموره حال

ریز چون بادام خشک و زرد کال

کی زبان آید به کامش در سکوت

میزند مغزم دگر زنگی و سوت

مادری دارد چو رستم پهلوان

نعره اش لرزد تن شیر ژیان

هفته ای ده شب بیاید خواهرش

پر کند از مرغ و ماهی هیکلش

گشته ام پیر و زمین گیر و علیل

هست تیره روزگار زن زلیل


برچسب ها: شعر طنز ، زن زلیل ، شعر ، گشته اسباب غرور و دلخوشی یک زن لاغر سیاه و کشمشی با قدی چون نردبانی بر چنار کی توانم راه رفتن در کنار دستها چون بیل و ناخن دسته بیل در تنم خنجر کند چون سیخ و میل موی سر کم پشت و صورت پر ز مو ماه پر لک گشته این سیمینه رو چون ببینی خنده هایش پر کشی یک به یک دندان زرد و سیم کشی با دماغی تیز و باریک و بلند چهره اش کرده فریبا و لوند چشم و ابرو در هم و مخموره حال ریز چون بادام خشک و زرد کال کی زبان آید به کامش در سکوت میزند مغزم دگر زنگی و سوت مادری دارد چو رستم پهلوان نعره اش لرزد تن شیر ژیان هفته ای ده شب بیاید خواهرش پر کند از مرغ و ماهی هیکلش گشته ام پیر و زمین گیر و علیل هست تیره روزگار زن زلیل ،